سيد محمد باقر برقعى

760

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عابد ، قباى سبز عبادت به تن نمود * ساقى ، مراد خويش ز رطل گران گرفت بگشود بال‌وپر همه جا در هواى دوست * پروانه‌اى كه از غم جانانه جان گرفت مىخواند بلبلى به كنارى سرود فتح * از عشق گل تمامى ملك جهان گرفت اين جام عافيت كه در او جلوهء خداست * « عرفان » ز دست ساقى جنّت‌مكان گرفت عشق آفتاب تو دهد جلوه به ميخانهء عشق * همه ذرّات وجودم شده ديوانهء عشق راهيان ره پرپيچ و خم عشق ، شبى * خوانده بودند به گوش دلم افسانهء عشق تا نشيند به لب‌تشنهء من جرعهء شعر * مىزنم بوسهء بسيار به پيمانهء عشق بىخود از خود شدم و بىخبر از عالم خاك * تا شدم مست و خراب از مى ميخانهء عشق جز من عاشق سودازدهء باده‌پرست * نبرد هيچ‌كسى ره به در خانهء عشق بهتر از سرو و صنوبر ، الف قامت دوست * مىدهد جلوهء بسيار به كاشانهء عشق مرغ حيران‌دل من به تمنّاى وصال * مىزند بال‌وپرى تا حرم لانهء عشق آنكه در آتش دل سوخت به يك نيم نگاه * سوختن را ز كه آموخت ! ز پروانهء عشق سال‌ها پيروى مكتب « عرفان » كردم * « تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق » گل‌هاى بهارى . . . صد راز به دل دارم و گفتن نتوانم * جز خوبى تو هيچ شنفتن نتوانم چون محرم اسرار به غير از تو كسى نيست * راز دل خود از تو نهفتن نتوانم در باغ پر از سبزه و گل‌هاى بهارى * بىروى تو اى عشق ، شكفتن نتوانم از عشق نهان‌سوز تو ، اى لالهء زيبا * « چون شمع سحر يك مژه خُفتن نتوانم » تو پاك‌ترين لالهء صحراى جنونى * از كوى تو يك ثانيه رفتن نتوانم غير از سخن عشق ز خمخانهء « عرفان » * حرف دگرى از تو شنُفتن نتوانم